قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2343
تاريخ الفي ( فارسى )
مهلهل و بنى ورام فرستاده ايشان را به بغداد طلب داشت و ابو سعد قاينى ، ضامن بغداد ، برگرد قصر عيسى ، سورى مستحكم ساخته غلّات را جمع نمود و ابراهيم بن شرف الدّوله به جانب « اوانا » رفت و اعراب باديه راهها را مىزدند ، چنانچه مردم از تردّد باز ماندند . و چون از امرايى كه خليفه ايشان را طلبيده بود بعضى امتثال امر خليفه نموده به بغداد آمدند مثل دبيس بن مزيد و بنى ورام و بعضى ديگر مثل شرف الدّوله اجابت سخن ننموده ، بلكه شروع در نهب و غارت نواحى بغداد كردند . بنابراين ، نور الدّين دبيس بن مزيد به اتّفاق بنى خفاجه متوجّه دفع او شدند . امّا خليفه پيش از آنكه ميان اين دو طايفه ، مهمّ به قتال و جدال رسد كس خود را با خلعت خاص پيش شرف الدّوله فرستاده او را نصيحت نمود و از مخالفت جماعت منع فرمود و نور الدّوله را نيز پيغام فرستاد كه : دست از جنگ بازداشته با يكديگر در مقام مصادقت باشيد كه محلّ تقاضاى آن نمىكند كه شما با يكديگر منازعت كنيد . القصّه ، چون فرستادهء خليفه نور الدّوله را با شرف الدّوله ملاقات نمود ، شرف الدّوله ضيافتى كرده تمامى امرا را طلب داشت و در آن مجلس ، ابو الحسين ابو غالب بن خلف ، كه از امراى كبار عراق عرب بوده ، حاضر بود . و او را قبل از اين ، با شرف الدّوله منازعات و مخاصمات بسيار واقع شده بود . اتّفاقا ، در اين مجلس لقمهء اوّل كه در دهان نهاد در اثناى جاويدن « 1 » روح از بدن او مفارقت نمود . او را از مجلس برداشته بيرون [ 277 الف ] بردند . اهل مجلس متحيّر و متفكّر ماندند . شرف الدّوله چون اين حال را مشاهده نمود دانست كه اهل مجلس را گمان ، بلكه يقين ، آن شده كه اين طعامها مسموم و زهرآلوده است . بنابراين ، فى الحال از جاى خود برجست و به جاى ابو الحسين ابو غالب بن خلف نشست و روى به اهل مجلس آورده و گفت : اى گروه عرب ، بايد كه هيچ دغدغه به خاطر خود نرسانيد . هركس به طعام خوردن مشغول باشد كه اين طعام زهرآلوده نيست . اينك من از آن طبق ، كه ابو الحسين ابو غالب بن خلف تناول نمود ، مىخورم . و از آنجا كه او لقمه برداشته بود لقمه [ اى ] چند برداشت و ديگر از هر طعامى كه در آن مجلس حاضر بود تناول نمود . و اين فعل را حاضران مجلس ، بسيار مستحسن داشته بر وى آفرين كردند . و در اين وقت ، شخصى از اصحاب ابو الحسين نقل كرد كه : من امروز صباح از وى شنيدم كه بعد از نماز دعا مىكرد و مىگفت : اللّهمّ اقبضنى فقد ضجرت ممّا انا فيه يعنى : اى بار خدايا ، روح مرا قبض كن كه من بتحقيق به تنگ آمدم از اين وضعى كه دارم .
--> ( 1 ) . م : چائيدن . مراد جويدن است .